به مناسبت هفته دفاع مقدس معرفی شهدای روستای چپقلو شهرستان بناب

به گزارش پایگاه خبری اخبار بناب؛ روستای چپقلو یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان بناجوی غربی بخش مرکزی شهرستان بناب واقع شده‌است.براساس سرشماری مرکز آمار ایران جمعیت آن 3189 نفر است.

Capture 2 - پایگاه خبری اخبار بناب شهرستان بناب

این روستای شهید پرو دارای مردمی ولایی و دوست دار اهل بیت علیه السلام است و 9 شهید والا مقام را تقدیم نظام مقدس جمهوری اسلامی کرده است. در این یادداشت خلاصه ای از زندگی نامه و شناسنامه این شهیدان به اختصار انتشار می شود.

روحانی شهید فتح الله صابری چپقلو

روحانی شهید فتح الله صابری چپقلو

نام و نام خانوادگی: روحانی شهید فتح الله صابری چپقلو
تاریخ و محل دقیق تولد: 1337/01/01 چپقلو
نام پدر: گل آقا
نام مادر: گوهر جعفری چپقلو
دین مذهب: اسلام شیعه
یگان اعزامی:
مسئولیت: (روحانی) رزمی تبلیغی
تحصیلات: حوزوی
شغل: روحانی
تاریخ و محل شهادت: 1363/03/08 جاده بوکان میاندوآب
شهادت: اصابت ترکش به سینه
مزار: گلزار چپقلو

در اولین روز بهار سال 1337 در روستای چبقلو در یک خانوادهی ساده، مهربان و متدین کودکی متولد شد که بسیار مایهی آرامش و شادی خانوادهاش شد. پدرش گل آقا نام او رافتح اله گذاشت شاید میدانست که این کودک بعدها فاتح و پیروز حق علیه باطل خواهدشد.
گل آقا و همسرش در تربیت و رشد او کمر همت بسته بودند و به مدد الهی او را انسانی وارسته و خود ساخته بار آورده بودند. فتحاله خود هم بسیار شایسته بود، نسبت به همسالان خود بسیار کوشا بود. احترام خاصی به پدر و مادر و همسایگان و بستگانش داشت. بسیار صبور و پارسا بود. از همان دوران کودکی به تهذیب نفس و پارسایی اهتمام
ویژه داشت. به تحصیل علم و تجربه علاقه داشت. دوران ابتدائی را با تلاش و کوشش بسیار به پایان رساند و در کنار آن هم، همواره مددکار خانواده بود.

حال و هوای مذهبی خانواده و عشق و علاقه او را به کمالات انسانی رسانیده بود. فتح اله در دامن پدر و مادری پرورش یافته بود که ایمان و مذهب ستونهای اولیه و مهم آن خانواده بود بنابراین خیلی زود این باورها در او هم تجلی و ترقی پیدا کرد و خیلی زود مزرعه کوچک اما پاکیزهی او رشد یافت و دل کوچکش وسعتی آسمانی یافت و ایمان و توحید در آن تجلی یافت.
او تصمیم گرفت برای ادامهی تحصیل وارد حوزهی علمیه شود. بنابراین به شهرستان تبریز مهاجرت کرد. عشق و علاقه به تحصیل و آشنائی با علوم دینی ذوقی خاص در دلش به پاکرده بود، از همان دوران دوست داشت یاد بگیرد و در این راه هم بسیار تلاش میکردروحیهی جنگندگی و خستگی ناپذیری او ستودنی بود.


مدتی بعد برای ادامهی تحصیل به قم عزیمت کرد. دوران جدیدی از زندگی او آغاز شده بود. سخت کوشی، مهربانی و تقوای او جلوهی بیشتری پیدا کرده بود. در کنار همهی اینهاتهذیب نفس و اخلاق و پارسائی را به همهی خصلتهای خوبش افزوده بود و نهال کوچکش به درختی پر بار تبدیل شده بود. او خیلی خوب مسیر راهش را هموار کرده بود،
فهمیده بود که در زندگی باید کمال طلب بود نه بلند پرواز چرا که در کمال طلبی قطعاً پیروز میدان خواهی بود هر چند اگر بارها و بارها شکست بخوری اما در بلند پروازی ممکن است یا از راه نادرست وارد شوی و یا با اولین شکست خسته یا ناامید شوی. به همین دلیل مثل یک مجاهد مبارز تلاش و زندگی میکرد و از این کار لذت میبرد، از ظلم و ستم طاغوت ستم شاهی نفرت داشت و همواره تلاش میکرد با روشنگری مردم در این راه آنها را آگاه سازد خصوصاً از ماهیت وابستگی رژیم پهلوی بیزار بود. همیشه در صف اول راهپیمایی بود و در شهرستان بناب و روستای چبقلو هم نسبت به آشنایی مردم تلاش میکرد. وقتی انقلاب اسلامی با مجاهدتهای مردم و امثال فتحاله به رهبری امام خمینی به ثمر رسید او جوانی بیست و چهار ساله بود و پر از شور و شوق اسلامی و انقلابی که باید مردم را با معارف و فرایض دینی بیش از پیش آشنا میکرد.

او در انجمن اسلامی مسجد نسبت به ترویج و تبلیک معارف دینی و محرومیتزدایی مستضعفان و همین طورشناسائی عوامل منافق و ضد انقلاب کوشا بود. با تجاوز وحشیانهی رژیم بعث عراق دلش آرام نگرفت، بار سفر بست و عازم جبهه شد و دوشادوش دیگر جوانان پر شور و انقلابی به دفاع از کشور پرداخت. این انقلاب تازه شکل گرفته بود و تازه راه افتاده بود نباید اجازه داده میشد که بشکند، دشمن خار و زبون خصمانه قسم خورده بود که ریشههای این انقلاب را از جا دربیاورد تا بارور نشود و دراین راه همهی آنان که چشم دیدن این نظام و انقلاب را نداشتند با او هم قسم شده بودند و از هیچ تلاش و کمکی هم برای او فروگذار نبودند. اما نمیدانستند این انقلاب نه تنها شکوفا شده بود بلکه زمزمه های صدور آن در همهی دنیا طنین انداز شده بود و انفجار نور بود و روشنی بخش تمام دنیا.


فتح الله عاشق بود، عاشق کمال و رسیدن به اوج ابدیت؛ وقتی کمال انسانیت در وجود او تجلی یافت او خود را به خدا ارزانی کرد. همیشه دوست داشت در راه محبوبش و معبودش قربانی عشق شود. او خیلی خوب عاشق شد و خوب میدانست که خدا بهترین معشوق است و عاشق باید خود را فدای معشقوقاش کند. او دیگر تحمل دوری معشوقاش را نداشت و سرانجام در هشتمین روز از خرداد سال 1363 با غلطیدن در خونش به فراق با الله پایان داد و در جادهی بوکان میاندوآب بر اثر اصابت ترکش به سینهاش به شهادت رسید. نام، یاد و راهش پر رهرو باشد انشاءالله.

 فرمانده پاسدار، شهید کلام عصری چپقلو

فرمانده پاسدار، شهید کلام عصری چپقلو

نام و نام خانوادگی: فرمانده پاسدار شهید کلام عصری چپقلو
تاریخ و محل دقیق تولد: 5 / 3 / 1338 چپقلو
نام پدر: حاجی بابا
نام مادر: سکینه رنجبر
دین مذهب: اسلام شیعه
وضعیت تاهل: متاهل دارای سه فرزند دختر
یگان اعزامی: سپاه ناحیه بناب
تحصیلات: پنجم ابتدائی
شغل: پاسدار
مسئولیت: فرمانده دسته
تاریخ و محل شهادت: 22 / 10 / 1365 شلمچه کربلای 5
مزار: گلزار چپقلو

مهربانی، صلح، صفا، صمیمیت و سادگی از جمله ویژگیهای اهالی روستا است که با تلاش و زحمت زندگی میکنند و باعث رونق اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حتی سایر زمینه ها در کشور هستند. اهالی روستای چبقلو هم از آن دسته از روستائیان هستند که سادگی و بیریایی آن معروف و ویژگی بارز اهالی آن دیار است. روستای چبقلو قبلاً از توابع شهرستان ملکان بود ولی بعدها در تقسیمات جز شهرستان بناب محسوب شد.

درپنجمین روز از خرداد ماه سال 1338 خدای مهربان پسری به حاجی باباعصری عنایت کرد. که نام او را کلام گذاشتند. حاجی بابا کشاورز بود. او بیشتر اوقاتش را کارمیکرد. بنابراین کمتر فرصت میکرد که استراحت کند و یا حتی با فرزندانش وقت بگذراند. بر خلاف خانوادههای دیگر که پر جمعیت بودند، آنها کم جمعیت بودند. او دوفرزند پسر داشت و همسرش را هم خیلی زود از دست داد. کلام فرزند کوچک خانواده بود. اما دل بزرگی داشت. او بیشتر و بالاتر از سنش میفهمید، درک میکرد و مخلصانه عمل میکرد. پدرش بابا نام داشت که پس از سفر حج به پیشنهاد یکی از اقوام نام حسین
را برای خودش انتخاب کرد. کلام که بچهی حساس و خاصی بود و با توجه به اینکه در سنین خردسالی هم مادرش را از دست داده بود نگرش خاصی به زندگی داشت.؛ بلند نظرو خودساخته بود با اینکه بیشتر اوقات تنها بود اما هیچ گاه این تنهایی باعث نشد گوشه گیر و منزوی شود، بلکه باعث شد تا مسیر جدیدی در زندگی پیدا کند. او ارتباط عجیبی با خدا داشت نزد پدر بزرگش قرآن را یاد گرفت، خیلی زیبا قرآن میخواند. نسبت به دین وائمه و عمل به واجبات تقید محکمی داشت. اهل مسجد و منبر بود. اعتقاد داشت که آدم بانشستن پای منبر علما میتواند چندین قدم به خدا نزدیک شود و راه درست و غلط را از هم بشناسد.


کلام با رسیدن به سن مدرسه همچون سایر همسالانش در روستا راهی سنگر کسب علم ودانش شد و با شور، شوق و علاقه در کلاس درس حاضر شد. او دانشآموزی درس خوان،منظم و بسیار مهربان بود. در طول پنج سال مقطع ابتدائی همهی معلمین و مدیر و معاونین و بچه ها از او به نیکی و خوبی یاد میکنند. با وجود علاقهی بسیار برای تحصیل اما بدلیل وجود برخی مسائل و مشکلات او نتوانست ادامهی تحصیل دهد. اما همواره با مطالعهی قرآن، نهجالبلاغه و آثار شهید مطهری و شهید دستغیب،… خود را به رشد و تعالی میرساند. مهمترین و بارزترین خصوصیت کلام، صبوری و مهربانی ویژهی او بود به جرأت میتوان گفت که هیچکس عصبانیت و صدای بلند کلام را نشنیده است. پس از جستجوی بسیار برای کار، کلام در زندان میاندوآب به عنوان نگهبان استخدام شد. در زندان همه تحت تأثیر رفتار و اخلاق او قرار گرفته بودند.

او همیشه با روی خوش و اخلاق نیکو با زندانیان رفتار میکرد حتی شرورترین افراد در زندان هم از کلام درس می-
گرفتند و به او احترام میگذاشتند و مسائل و مشکلاتشان را با او مطرح میکردند. سال 59 کلام با دختری از بستگان که دختری مؤمنه، متعهد و بسیار دلسوز و مهربان است پیمان زندگی و ازدواج میبندد. که در این زمینه خود ایشان؛ خانم هما فرتوت اینطور بیان میکنند: شهید بزرگوار واقعاً فردی متعهد، مذهبی، دلسوز و مهربانی بودند. ایشان پسر دایی مادرم «بودند و من سیزده ساله بودم که با ایشان ازدواج کردم و با توجه به اینکه در روستا صمیمیت خاصی بر پا بود و بنا به خویشاوندی که داشتیم کاملاً نسبت به ایشان شناخت داشتم و صادقانه بگویم که همیشه در فکر و ذهنم این بود که اگر قرار است در آینده کسی سرپرست من و زندگیام باشد فردی چون او باشد چرا که با وجود او میتوانستم نسبت به آینده امیدوار باشم. کلام خوشرو و خوش اخلاق بود. نسبت به اقامه نماز اول وقت اهمیت میداد. تا اینکه خبر حملهی عراق او را هراسان کرد، تصمیمش را گرفت، با حالتی غریبی گفت: میخواهم به جبهه بروم. وقتی کلام این حرف را زد در دلم غوغایی به پا شد با توجه به اینکه مریم چهار ساله بود و رقیه دو ساله و دو ماه بیشتر به تولد فرزند دیگرم سمیه نمانده بود، هراسان شدم. اما چون کلام را میشناختم و به او ایمان داشتم، راضی شدم به هر آنچه که تقدیر برایم مقدر کرده
بود.

کلام راهی جبهه شد من شیفتهی منش اخلاق و رفتار کلام بودم. دوری او برایم سخت بود با اینکه سن پایینی داشتم اما رفتار و برخوردهای او باعث شده بود تا من هم صبوری کنم.برادر من هم همراه کلام راهی جبهه شده بود. به جرأت باید بگویم از زمانی که به جبهه رفت شبی نبود که من خوابش را نبینم، حتی تا سالگرد شهادتش هم خیلی زیاد خوابش را میدیدم. از زمانی که به جبهه رفت تا زمات شهادتشان یکی، دو بار بیشتر به مرخصی نیامد. من حتی نمیدانستم که ایشان در جبهه چه مسئولیتی دارند بعدها فهمیدم که گویا ایشان فرمانده دسته بودند. یکبار که به مرخصی آمده بودند گفتم که خواب شهادتشان را میبینم. خیلی خوشش آمد با حالت خاصی گفت: هما باز هم تعریف کن! یعنی میشود من
هم شهید شوم. خوب به یاد دارم لباسی زیبا برای رقیه خریده بود، بار آخری که آمده بود لباس را تنش کردم، نگاهی به رقیه کرد او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت: چقدر دخترم قشنگه، عزیز دل بابا چقدر خوشگل شده؛ و دوباره، بارها و بارها رقیه را بوسید و بوئید و رو به من کرد و گفت: هما خانم چرا زودتر این لباس را تن دختر خوشگل من نکردی! رقیه که فقط پدرش را نگاه میکرد و تا آن لحظه زبان باز نکرده بود یک مرتبه زبان باز کرد و گفت: مامان بابا دیگه برنمیگرده، بابا برنمیگرده، با این حرف بچه به دلشوره افتادم.


یک روز که با همسایه ها نشسته بودیم با هم صحبت میکردیم یکی از اقوام که پسر او هم در جبهه بود رو به من گفت:
دیشب خواب عجیبی دیدم، پسر من شهید خواهد شد اما انشاءالله به امید خدا همسر تو به سلامت باز میگردد. گفتم: چه خوابی؟ گفت: خواب دیدم کبوتری زیبا روی پشت بام خانهی شماست هیچکس نتوانست آن را بگیرد اما تو خیلی راحت توانستی آن را بگیری! با شنیدن این خواب به دلم گواهی شد که خبری شده، با توجه با اینکه قرار بود فردا حدود
چهل نفر از شهدا را بیاورند یقین پیدا کردم خبری در پیش است اما مانده بودم که این خبر مربوط به کلام است یا برادرم چون هر دو با هم در جبهه بودند.

تمام طول شب مدام به فکر فردا بودم تا صبح نتوانستم بخوابم دم دمای صبح بود که خواب عجیبی دیدم. دیدم که طومار بزرگی به دست من دادند و گفتند که بخوان! انا لله و انا الیه راجعون: من که سواد نداشتم اما ناگهان شروع به خواندن کردم. عین عبارت این بود.
سراسیمه از خواب برخواستم و به جستجوی مفهوم این جمله پرداختم و فهمیدم که کلامقرآن است از آن روز به بعد تصمیم گرفتم هر طوری هست قرآن یاد بگیرم و به حول قوهی الهی من قرآن را یاد گرفتم و به برکت قرآن بود که صبوری کردم، خبر شهادت کلام رسید او بین همان چهل شهید بود خیلی دوست داشتم بدانم کلام چطور شهید شده؟ ترکش کجای جسمش را پاره کرده؟! دوست داشتم زودتر شب شود و من بتوانم دوباره خواب او را ببینم. به کلام و راهی که رفته بود یقین کامل داشتم، به وجودش ایمان داشتم و به داشتنش افتخارمیکردم. چون من در زندگی با کلام به خدا رسیده بودم و به این باور رسیده بودم که بایدشاکر و سپاسگزار خدا باشم. من با زندگی با او به بندگی خدا رسیده بودم. با زندگی با او قرآن را یاد گرفته بودم. به صبر و شکیبائی رسیده بودم. فقط دلم میسوزد که نتوانست،سمیه را ببیند. کلام زمانی رفت که دختر کوچکش هنوز بدنیا نیامده بود.با این تفکرات بود که به خواب رفتم و مثل همیشه کلام را دیدم. نگاهش کردم و پرسیدمکه ترکش به کجایت خورده؟ نمیخواست جواب بدهد. اصرار کردم. گفت: چشم راستم. بعد رو به من کرد و گفت: هما جان از تو میخواهم فردا شیون و ناله نکنی! اگر قرار باشدگریه کنی و بیقرار باشی من ازت نمیگذرم، تو باید پایدار باشی، یادت نرود من دوست دارم بچه هایمان درس بخوانند، اگر لازم شد ببرشون شهر! وصیت نامه ام داخل قرآن است.


برادرم شمسعلی رابطه ی خیلی صمیمی و ویژه ای با کلام داشت، در ارتباط با خصوصیات او به من میگفت: کلام واقعاً انسان وارسته ای بود. آرام و بی ادعا بود، سخت میشد که او را عصبانی ببینم.خواهر خوبم هما جان پس بخاطر کلام هم شده صبر داشته باش و به فکر توصیه های او باش که همیشه به تو یادآور میشد یادت که هست؟ نه من از شهادت کلام ناراحت نیستم چون بارها و بارها خواب این روز را دیده بودم. من مطمئن بودم که دیر یا زود این اتفاق میافتد. باید یادگارهای او را خوب بزرگ کنم.یادت هست که همیشه دوست داشت بچه ها درس بخوانند دانشگاه بروند و به مردم
خدمت کنند. فقط میخواهم بدانم کلام چطور شهید شد؟چه فرقی میکند؟ من میدانم، خودش گفت: ترکش به چشم راستش خورده.

روزهایی که با او گذرانده بودم روزهایی خوش بود، یادم میآید که یک روز با هم دیوارخانه را تعمیر میکردیم که با لبخند به من گفت:کاش این قدر که به فکر آرامش و آسایش این دنیا هستیم به فکر آخرتمان هم باشیم. یعنی آخرت من هم آباد میشود؟ و حال کلام با شهادتش دنیا و آخرتش را آباد کرده بود، کاش طوری باشد که من لایق شفاعت او باشم. بعد از شهادت کلام زندگی سخت بود با دو بچهی کوچک و یک بچهی تو راهی باید محکم میبودم. باید کمر همت میبستم، من کنار کلام یاد گرفته بودم با سختیها باید مبارزه کرد. باید ایستاد و رو در رو مقابله کرد. هیچکدام از بچهها خاطرهای
از پدرشان ندارند فقط مریم دختر بزرگم که موقع شهادت او چهار ساله بود میگوید: تنها تصویری که از آقاجان به یاد دارم این است که:در یک روز بارانی من در حیاط ایستاده بودم آقاجان آمد کتش را روی دوش من انداخت ومرا در آغوش کشید.
مریم مرتب میگفت: مامان من بردی حموم با حولهی بابا خشکم کن بوی آقاجون رومیده! آری کلام وظیفه ی حسینی خود را کرده بود و حال من باید زینبی عمل میکردم باید به زندگی، نبود کلام، کمی ها و کاستی ها، نداشتن ها، نبودن ها با دیده ی ما رأیتُ الا جمیلا مینگریستم.

سرباز شهید سیفعلی احدی چپقلو

سرباز شهید سیفعلی احدی چپقلو

نام و نام خانوادگی: سرباز شهید سیفعلی احدی چپقلو
تاریخ و محل دقیق تولد: 9 / 9 / 1343 چپقلو
نام پدر: سلطانعلی
نام مادر: بهار امیری
دین مذهب: اسلام شیعه
وضعیت تأهل: مجرد
یگان اعزامی: نیروی زمینی ارتش
تحصیلات:
شغل:
مسئولیت:
تاریخ و محل شهادت: 20 / 1 / 1366
مزار: گلزار چپقلو

در نهمین روز از آذرماه 1343 در خانوادهی متعهد، ساده و بسیار مهربان روستای چبقلو شهرستان بناب کودکی بدنیا آمد که نام او را سیفعلی گذاشتند. پدرش سلطانعلی احدی نام داشت. او کشاورز بود و همراه خانواده به کار و تلاش مشغول بود. سیفعلی کودکی متین، سر به زیر و آرام بود. او همواره در کنار خانواده در امور زندگی به آنها کمک میکرد. پس از گذراندن دوران کودکی و رسیدن به سن علم آموزی، راهی مدرسه شد و شروع به تحصیل کرد. او در طول دوران مدرسه بسیار پر تلاش و منظم بود.


با فرا رسیدن زمان خدمت مقدس سربازی، با شوق فراوان دفترچهی آماده به خدمت خود را گرفت و پس از گذراندن دورههای آموزشی مختلف به تی دوم لشکر 81 زرهی کرمانشاه منتقل شد و از همان جا راهی جبهه شد او با اخلاص و ایثار همراه همرزمانش به دفاع از کشور پرداخت و بالاخره پس از ماهها جانفشانی عاشقانه در بیستمین روز از فروردین ماه سال 1366 در منطقهی غرب به درجهی رفیع شهادت نائل شد. نام، یاد و راهش پر رهرو باشد انشاءالله.

سرباز شهید عبدالعلی مخلوقی چپقلو

سرباز شهید عبدالعلی مخلوقی چپقلو

نام و خانوادگی: سرباز شهید عبدالعلی مخلوقی چپقلو
تاریخ و محل دقیق تولد: 5 / 9 / 1338 چپقلو
نام پدر: اکبر
نام مادر: معصومه )آغ قز( حاجیزاده
دین مذهب: اسلام شیعه
وضعیت تأهل: متأهل
یگان اعزامی: نیروی زمینی ارتش
تحصیلات: پنجم ابتدائی
شغل: کشاورز قالیباف
مسئولیت:
تاریخ و محل شهادت: 22 / 8 / 1361 دزفول
مزار: گلزار چپقلو

در پنج آذر ماه سال 1338 در روستای چبقلو شهرستان بناب در یک خانوادهی متدین، مؤمن و متعهد و بسیار زحمتکش کودکی بدنیا آمد. پدرش اکبر مرد بسیار شریف و خداشناسی بود. او کشاورز بود و همواره برای کسب رزق و روزی حلال زحمت میکشید. او نام فرزندش را عبدالعلی گذاشت و واقعاً چه نام زیبا و شایستهای. این خانواده در همسایگی مسجد زندگی میکردند. و با توجه به اعتقادات راسخ و ایمان خالص آنها این را عنایت و رحمت خدا میدانستند. پدر عبدالعلی از خادمان مسجد بود و به همین دلیل او هم بیشتر اوقاتش را در کنار پدر بود و به او کمک میکرد و در مسجد با قرآن و کلاسهای دینی و مذهبی آشنا شد. پدر دوست داشت عبدالعلی ایمان کامل و قلب رئوفی داشته باشد، عشق ناب اهل بیت باعث شد که خانواده نام او را عبدالعلی بگذارند.


در ایام محرم و صفر و سایر مناسبتهای مذهبی پدرش در صف اول بود و با مهربانی نغمهی ایمان را در گوش فرزندش میخواند. عبدالعلی هم بسیار سر به زیر و با حجب و حیا بود. تا پنجم ابتدائی تحصیلاتش را با تلاش ادامه داد. اما پس از پایان این دوران ترک تحصیل کرد. به دلیل فاصلهی طولانی روستا با شهرستان نتوانست به مدرسه برود و ترجیح
داد که در کنار پدرش به زراعت و کشاورزی مشغول شود. دوازده ساله بود که مادرش را از دست داد. عبدالعلی بسیار از این اتفاق اندوهگین شد. غم از دست دادن مادر قلب کوچک او را آزرد و او دلشکسته شد. اما وقتی سایه و محبت پدر و تلاشهای او را دیدتصمیم گرفت پدرش را یاری کند و بیشتر از قبل برای پدرش یاور باشد بنابراین با جدّیت مشغول زراعت و کشاورزی شد. او زمستانها هم قالیبافی میکرد و در فعالیتهای مختلف مسجد حضوری فعال داشت. با علاقه در کلاسها و جلسات قرآن شهید، حجت الاسلام فتح اله صابری در کنار شهیدان کلام عصری و جعفر احمدیان حضور مییافت و در وقت فراغت به ورزش کشتی و فوتبال میپرداخت. زمزمه های قیام سراسری مردم ایران علیه طاغوت کم کم در نقاط مختلف کشور شنیده میشد طولی نکشید که روستای چبقلو هم همسو با سایر جاهای کشور هوشیار و بیدار شد و عبدالعلی هم همراه سایر دوستانش فعالیتهایی را انجام داد. او عشق و علاقهی خاصی نسبت به انقلاب و امام خمینی داشت.


با تهاجم رژیم بعثی عراق لباس سربازی را با شوق به تن کرد. از اینکه میدید میتواند در کنار سایر دوستان و همرزمانش قدمی برای اعتلای کشور و مردمش انجام دهد احساس خشنودی میکرد. او در جبهه هم بسیار شجاع و پر تلاش بود و هرگز از انجام کار و مسئولیت و مأموریت ها شانه خالی نکرد. یک سال پس از طی دوران خدمتش به اصرار پدر و سایر اعضای خانواده ازدواج کرد که در 22 آبان ماه سال 1361 در منطقهی عملیاتی دزفول به درجهی رفیع شهادت رسید. نام و
یاد و راهش پر رهرو باشد انشاءالله.

 سرباز شهید جعفر احمدیان چپقلو

سرباز شهید جعفر احمدیان چپقلو

نام و نام خانوادگی: سرباز شهید جعفر احمدیان چپقلو
تاریخ و محل دقیق تولد: 2 / 9 / 1341 چپقلو
نام پدر: میرزا
نام مادر: اصلی سریری چپقلو
دین مذهب: اسلام شیعه
وضعیت تأهل:
یگان اعزامی: نیروی زمینی ارتش
تحصیلات:
شغل:
مسئولیت:
تاریخ و محل شهادت: 21 / 7 / 1361 مناطق عملیاتی سقز
مزار: گلزار چپقلو

در دومین روز از آذر ماه سال 1341 در یک خانوادهی متدین و مذهبی روستای چبقلوی شهرستان بناب کودکی بدنیا آمد که نام او را جعفر گذاشتند. جعفر کودکی آرام، مهربان و بسیار صبور بود. پدرش میرزا احمدیان کشاورز بود و همراه خانواده از این طریق زندگی میکردند. حفظ موازین دینی، اسلامی و شرعی از اعتقادات او بود. فرزندان هم همچون پدر عمل میکردند. روح بلند و قلب بیریا و با صلابت جعفر باعث شده بود پیوند عمیقی با خدا و خانواده داشته باشد. او با رسیدن به سن مدرسه راهی سنگر علم و دانش شد و با تلاش به فراگیری درس مشغول شد و در کنار آن یاریگر خانواده هم بود.


سادگی و فضای به دور از بخل و ریا، از جعفر جوانی زیرک و شجاع ساخته بود و لذا با فرا رسیدن سن خدمت سربازی او به دور از هرگونه ترس و یا واهمهای دفترچهی اعزام به خدمت را تکمیل کرد و پس از طی مراحل آموزشی مختلف به تی 2 لشکر 28 کردستان منتقل شد و در طول دوران خدمت شجاعانه در همهی لحظات جانانه از خاک وطن دفاع کرد و عاقبت هم مزد دلاوری و آزادگی خود را دریافت کرد و در بیست و یکمین روز از مهر ماه سال 1361 در مناطق عملیاتی سقز به درجهی رفیع شهادت نائل شد. نام، یاد و راهش پر رهرو باشد انشاءالله.

سرباز شهید کامران پور داداشی چپقلو

سرباز شهید کامران پور داداشی چپقلو

نام و نام خانوادگی: سرباز شهید کامران پور داداشی چپقلو
تاریخ و محل دقیق تولد: 4 / 11 / 1347 چپقلو
نام پدر: اصغر
نام مادر: بستی فرجی
دین مذهب: اسلام شیعه
وضعیت تأهل:
یگان اعزامی:
تحصیلات:
تاریخ و محل شهادت: 22 / 2 / 1367
مزار: گلزار چپقلو

سرباز شهید مالک اژدر سلطانی چپقلو

سرباز شهید مالک اژدر سلطانی چپقلو

نام و نام خانوادگی: سرباز شهید مالک اژدر سلطانی چپقلو
تاریخ و محل دقیق تولد: چپقلو
نام پدر: غلامحسین
نام مادر: فاطمه رسولی
دین مذهب: اسلام شیعه
وضعیت تأهل:
یگان اعزامی:
تحصیلات:
تاریخ و محل شهادت:
مزار: گلزار چپقلو

سرباز شهید میکائیل وحدتی چپقلو

سرباز شهید میکائیل وحدتی چپقلو

نام و نام خانوادگی: سرباز شهید میکائیل وحدتی چپقلو
تاریخ و محل دقیق تولد: 20 / 12 / 1340
نام پدر: علیقلی
نام مادر: لیلی پایکاری چپقلو
دین مذهب: اسلام شیعه
وضعیت تأهل:
یگان اعزامی:
تحصیلات:
تاریخ و محل شهادت: 12 / 2 / 1361 نخلستان
مزار: گلزار امام حسن

سرباز شهید جهانگیر نجف پور

سرباز شهید جهانگیر نجف پور

نام و نام خانوادگی: سرباز شهید جهانگیر نجف پور
تاریخ و محل دقیق تولد: 1 / 9 / 1347 چپقلو
نام پدر: حسن
نام مادر: خدیجه فتح الهی
دین مذهب: اسلام شیعه
وضعیت تأهل:
یگان اعزامی:
تحصیلات:
تاریخ و محل شهادت: 11 / 5 / 1368 کرمانشاه
مزار: گلزار چپقلو

این یادداشت برگرفته از کتاب زندگینامه و شناسنامه 377 شهید شهرستان بناب به قلم مؤلفین رقیه ساعی وفاطمه ساعی انجام گرفته است.

پایان خبر/ ذاکر احمدزاده/ 4 مهر ماه 1402





درباره‌ی سردبیر

سردبیر پایگاه خبری «اخبار بناب»

همچنین ببینید

Untitled 3 - پایگاه خبری اخبار بناب شهرستان بناب

آگهی کار در امور جوشکاری ساختمان شهرستان بناب

به گزارش پایگاه خبری اخبار بناب؛ به چند نفر نیروی جوان بالای ۱۸ سال در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 + دوازده =